اشعار زیبای نظامی گنجوی

 
 

ای به ازل بوده و نابوده ما

وی به ابد زنده و فرسوده ما

دور جنیبت کش فرمان تست

سفت فلک غاشیه گردان تست

حلقه زن خانه به دوش توایم

چون در تو حلقه به گوش توایم

داغ تو داریم و سگ داغدار

می‌نپذیرند شهان در شکار

هم تو پذیری که زباغ توایم

قمری طوق و سگ داغ توایم

بی‌طمعیم از همه سازنده‌ای

جز تو نداریم نوازنده‌ای

از پی تست اینهمه امید و بیم

هم تو ببخشای و ببخش ای کریم

چاره ما ساز که بی داوریم

گر تو برانی به که روی آوریم

این چه زبان وین چه زبان را نیست

گفته و ناگفته پشیمانیست

دل ز کجا وین پر و بال از کجا

من که و تعظیم جلال از کجا

جان به چه دل راه درین بحر کرد

دل به چه گستاخی ازین چشمه خورد

در صفتت گنگ فرو مانده‌ایم

من عرف الله فرو خوانده‌ایم

چون خجلیم از سخن خام خویش

هم تو بیامرز به انعام خویش

پیش تو گر بی سر و پای آمدیم

هم به امید تو خدای آمدیم

یارشو ای مونس غمخوارگان

چاره کن ای چاره بیچاره‌گان

قافله شد واپسی ما ببین

ای کس ما بیکسی ما ببین

بر که پناهیم توئی بی‌نظیر

در که گریزیم توئی دستگیر

جز در تو قبله نخواهیم ساخت

گر ننوازی تو که خواهد نواخت

دست چنین پیش که دارد که ما

زاری ازین بیش که دارد که ما

درگذر از جرم که خواننده‌ایم

چاره ما کن که پناهنده‌ایم

دانش آموزان برتر آزمون پیشرفت تحصیلی

دانش آموزان برتر آزمون پیشرفت تحصیلی اسفند ماه 95

به ترتیب نفر اول ، امیر عباس تلاشان

نفر دوم ، شهاب ناصرپور

نفر سوم ، ابوالفضل شمالی

با تشکر فراوان از این عزیزان و تمام دانش آموزان خوبم

هوای طبیعت را داشته باشیم

امروز که روز 13 فروردین است و بر اساس

سنت ما ایرانیان ، همه به دل طبیعت می رویم ؛

یادمان باشد با طبیعت مهربان باشیم .

کمی تغییر کنیم .

نفس زمین را نگیریم .

آبها را آلوده نکنیم .

درختها را زخمی نکنیم .

و ...

امیدوارم با سیزده بدر غم‌ها ازدلها بیرون

و با رفتن به دامان طبیعت چون شکوفه های

بهاری دلهاتون شاد و غنچه‌های امید برای

آغاز سالی نوشکوفا شود….

متنی زیبا از استاد دولت آبادی

زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو، نه می‏توانی

زخم را از قلبت وابکنی، و نه می‏توانی قلبت

را دور بیندازی.

زخم تکه ای از قلب توست.

زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست.

زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی.


قلبت را چگونه دور می اندازی؟

زخم و قلبت یکی هستند.


"جای خالی سلوچ/ استاد محمود دولت آبادی"

متنی زیبا از استاد دولت آبادی

روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند

روز و شب دارد ،

روشنی دارد ،

تاریکی دارد ،

کم دارد ،

بیش دارد

دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده ،

تمام می شود بهار می آید ...


استاد محمود دولت آبادی

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟

خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟

نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن

طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟

طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن

آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟

طالع تیره ام از روز ازل روشن بود

فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟

من که دریا دریا غرق کف دستم بود

حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم

دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟

آمدم یک دم مهمان دل خود باشم

ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

 

قیصر امین پور